حس دوست داشتن............
با معنا زنده بودن بهتر از نفهمیدن...........
حال من بد نيست غم کم مي خورم آب مي خواهم، سرابم مي دهند خود نمي دانم کجا رفتم به خواب خنجري بر قلب بيمارم زدند دشنه اي نامرد بر پشتم نشست سنگ را بستند و سگ آزاد شد عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام عشق اگر اينست مرتد مي شوم بس کن اي دل نابساماني بس است در ميان خلق سر در گم شدم بعد از اين بابي کسي خو مي کنم نيستم از مردم خنجر بدست بت پرستم،بت پرستي کار ماست درد مي بارد چو لب تر مي کنم من که با دريا تلاطم کرده ام قفل غم بر درب سلولم مزن! من نمي گويم که خاموشم مکن من نمي گويم که با من يار باش من نمي گويم،دگر گفتن بس است روزگارت باد شيرين! شاد باش آه! در شهر شما ياري نبود واي! رسم شهرتان بيداد بود از درو ديوارتان خون مي چکد خسته ام از قصه هاي شوم تان اينهمه خنجر دل کس خون نشد آسمان خالي شد از فريادتان کوه کندن گر نباشد پيشه ام عشق از من دورو پايم لنگ بود گر نرفتم هر دو پايم خسته بود هيچ کس دست مرا وا کرد؟ هيچ کس از حال ما پرسيد؟ هيچ کس اشکي براي ما نريخت چند روزي هست حالم ديدنيست گاه بر روي زمين زل مي زنم حافظ ديوانه فالم را گرفت ما ز یاران چشم یاری داشتیم...
تا ابد عاشقتم تو ستاره ای هستی در آسمان دلم که هیچگاه خاموش نمیشوی تو خاطره ای هستی ماندگار در دفتر دلم که فراموش نمیشوی همیشه تو را در میان قلبم میفشارم تا حس کنی تپشهای قلبی را که یک نفس عاشقانه برایت میتپد از وقتی آمدی بی خیال تمام غمهای دنیا شدم و تو چه عاشقانه شاد کردی خانه قلبم را از وقتی آمدی گرم نگه داشتی همیشه آغوشم را ، عطر تنت پیچیده فضای عاشقانه دلم را همیشه پرتو عشق تو در نگاهم میتابد ، همیشه دلم به داشتن تو می بالد، دستانم دستان را میخواهد و اینجاست که گلویم ترانه فریاد عشق تو را میخواند ، دلم تو را میخواهد، دلم تو را میخواهد به عشقت تکیه کرده ام سالها ، نترسیدم از جدایی و اشکها ، عشق را آنگونه که هست دیدم و تو را آنگونه که بودی خواستم ، تو را همین گونه که هستی میخواهم ، چون همین گونه مرا عاشق خودت کردی ، همینگونه مرا اسیر عشق و محبتهایت کردی از وقتی آمدی ،آمدنت برایم یک حادثه شیرین در زندگی ام بود، گرچه میترسیدم از پایان راه اما همسفرت شدم تا اینجا که رسیده ایم در کنار ماه.... چقدر برای داشتنت سختی کشیدم ، چقدر با دلتنگی هایت سر کردم و اشک ریختم ، چقدر لحظه شماری میکردم که تو مال من شوی ، حالا مال من هستی و من بی نیاز ، برای داشتنت شب و روز کارم شده بود راز و نیاز ... نگاهم مال تو هست ، دلم گرفتار تو است ، من تو را دارم و به هیچکس جز تو نمی اندیشم مال من هستی و همین است که من زنده هستم ، در قلبم هستی همین است که همیشه شاد هستم جنس نگاهت درخشان بود که قلبم عاشق چشمانت شد، و اینگونه همه روزهایم فدای یک روز با تو بودن شد، و حالا میخواهم تمام عمرم را فدای عشق بی پایانت کنم.... تو مثل و مانندی نداری ، تو فرشته ای و در قلبت جای تاریکی نداری تو ستاره ای هستی در آسمان دلم که هیچگاه خاموش نمیشوی....
در دادگاه عشق ... قسمم قلبم بود وکیلم
دلم و حضار جمعی از عاشقان و دلسوختگان ، قاضی نامم را بلند خواند و گناهم
را دوست داشتن تو اعلام کرد و سپس محکوم شد به تنهایی و مرگ کنار چوبه دار
از من خواستند تا آخرین خواسته ام را بگویم و من گفتم : به تو بگویند
... دوستت دارم .
وقتی قلبهایمان كوچكتر از غصههایمان میشود فقط تویی كه كمكمان میكنی ... آن وقت است كه تو را صدا میكنیم و سیاهیها سفید سفید ...
موندن براي عشق مهم است چه كسي اول و چه كسي دوم اومده آخه مهم نيست فدا شدن برا عشق مهمه نه غرور و فدا نشدن عشق با دوست زيباست با يار بي قراري براي عشق فدا شدن خيلي زيباست و اگه اون عشق رو حتي نتوني صدا كني و فدا شدن برا عشق اون موقع خوبه كه براي يارت فدا شي و براي اون زندگيت رو بدي اون موقه عشق قشنگه كه براي همه چيزش از خودت بگذري براي عشق مي مانيم هر چند وقت كه باشد.... عشق یعنی گذشتن از همه چی حتی گناه و خطای هم دیگر..... اما آیا غرور ما اجازه می دهد که برای هم بگذریم برای عشق..... و ماندن گذشتن از غرور است و بس ...... بیا غرور رو بشکنیم و دل دهیم نه غرور داشته باشیم......... دلم یه احساس دیگه داره ولی نمی دونم چی ............ آخه سر در گم شدم ........... تو این روزا شاید برم و............ دیگه برنگردم....... برگشتی از مشهد برام پیام بذار تو اولین فرصت............. ...غم وغصم بی
شماره... ...اونیکه تنها ترین... ... حتی سایه ام
نداره... ...این
منم که خوبیامو...
...کسی هرگز نشناخته...
...اونکه در راه
...همه هستی شو باخته...
...هر رفیق راهی با من...
...دوسه روزی همسفر بود... ...ادعای
هر رفاقت... ... واسه من چه
زودگذربود... ...هر کی بازمزمه عشق... ... دو سه روزی عاشقم شد... ... عشق اون باعث زجر... ...همه دقایقم شد... ...اونکه عاشق
بود عمری... ...
ز جدا شدن می ترسید...
...همه هراس وترسش...
... به دروغش نمی ارزید...
... چه اثرازاین صداقت...
... چه ثمرازاین نجابت... ... وقتی قد
سرسوزن... ... به وفا نکردیم عا دت...
هرچي فكر كردم نمي دونم چرا ولي خودمو گم و گيج مي بينم چرا مي گي بي تقصيري؟ عاشقت بودم و حتي الان هم نمي تونم فراموشت كنم دوست داشتم واقعي...... مي خوام ببينمت و يا بهم اس بده بايد بفهمت اما بدون اگه غرور باز هم داشته باشي و باشم به هي چي تو زندگي مون نمي رسيم بايد اين هم بدوني منتظرتم و منتظر كه ببينمت تا اول مدرسه و لي قبل اون خوتو بايد يه جوري ببينم يا اس بدي بازهم مي گم منتظرتم عاشق عاشق تر نبود در تار و پودش دیدی گفت عاشقه عاشق @@@@@@@ نبودش @@@@@@@@@ امشب همه جا حرف از آسمون و مهتابه ، تموم خونه دیدار این خونه فقط خوابه ، تو که رفتی هوای خونه تب داره ، داره از درو دیوارش غم عشق تو می باره ، دارم می میرم از بس غصه خوردم ، بیا بر گرد تا ازعشقت نمردم، همون که فکر نمی کردی نمونده پیشت، دیدی رفت ودل ما رو سوزوندش حیات خونه دل می گه درخت ها همه خاموشن، به جای کفتر و گنجشک کلاغای سیاه پوشن ، چراغ خونه خوابیده توی دنیای خاموشی ، دیگه ساعت رو طاقچه شده کارش فراموشی ، شده کارش فراموشی ، دیگه بارون نمی باره اگر چه ابر سیاه ، تو که نیستی توی این خونه ، دیگه آشفته بازاریست ، تموم گل ها خشکیدن مثل خار بیابون ها ، دیگه از رنگ و رو رفته ، کوچه و خیابون ها ،،، من گفتم و یارم گفت گفتیم و سفر کردیم،از دشت شقایق ها،با عشق گذرکردیم گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداری، عشقو به فراموشی ،چند روزه تو می سپاری گفتم که تو می دونی،سرخاک تو می میرم ، ولی تا لحظه مردن نمی گیرم دل از تو

کم که نه! هر روز کم کم مي خورم
عشق مي ورزم عذابم مي دهند
از چه بيدارم نکردي؟ آفتاب!!!!
بي گناهي بودم و دارم زدند
از غم نامردمي پشتم شکست
يک شبه بيداد آمد داد شد
تيشه زد بر ريشه ي انديشه ام
خوب اگر اينست من بد مي شوم
کافرم! ديگر مسلماني بس است
عاقبت آلوده ي مردم شدم
هر چه در دل داشتم رو مي کنم
بت پرستم، بت پرستم، بت پرست
چشم مستي تحفه ي بازار ماست
طالعم شوم است باور مي کنم
راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟
من خودم خوشباورم گولم مزن!
من نمي گويم فراموشم مکن
من نمي گويم مرا غم خوار باش
گفتن اما هيچ نشنفتن بس است
دست کم يک شب تو هم فرهاد باش
قصه هايم را خريداري نبود!!!
شهرتان از خون ما آباد بود
خون من،فرهاد،مجنون مي چکد
خسته از همدردي مسموم تان
اين همه ليلي،کسي مجنون نشد
بيستون در حسرت فرهادتان
بويي از فرهاد دارد تيشه ام
قيمتش بسيار و دستم تنگ بود
تيشه گر افتاد دستم بسته بود
نه! فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!
نه! هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه!
هر که با ما بود از ما مي گريخت
حال من از اين و آن پرسيدنيست
گاه بر حافظ تفاءل مي زنم
يک غزل آمد که حالم را گرفت![]()

![]()

یه روز یه دختره یه پسره رو توخیابون می بینه...
خیلی ازش خوشش میاد...خلاصه هر کاری می کنه که دل پسره رو بدست بیاره ، پسره اعتنایی نمیکنه...
چرا؟؟؟ چون فکر میکنه همه دخترا مثه همن...
ازقصه ها شنیده بوده که دخترا بی وفان...
خلاصه می گذره سه چهار روز و پسره هم دل میده به دختره...
خلاصه باهم دوس میشن و این دوستی می کشه تا یک سال ، دوسال ، سه سال ، چهار و پنج... همینطوری باهم بزرگ میشن...
خلاصه بعد از این همه سال که با هم دوست بودن ، پسره به دختره میگه : چقدردوستم داری؟؟؟
دختره با مکث زیاد میگه : فکرنکنم اندازه ای داشته باشه!
پسره میگه : مگه میشه آدم هیچ عشقشو دوس نداشته باشه؟؟؟
دختره میگه : نه...نه اینکه دوستت ندارم ، اندازه نداره...
دختره از پسره می پرسه : توچی؟؟؟تو چقدر منو دوس داری؟؟؟
پسره هم مکث زیاد میکنه ، میگه... میگه : خیلی دوستت دارم...بیشتر از اون چیزی که فکرشو بکنی...
روزها میگذره...شب ها می گذره...پسره یه فکری به نظرش میرسه...میگه : میخوام این فکر رو عملی کنم...
می خواس عشق خودشو امتحان کنه...
تا اینکه یه روز میرسه بهش میگه...بهش میگه : من یه بیماری دارم که فکر نکنم تا چند روز دیگه بیشتر دووم بیارم...!
راستی اگه من بمیرم توچکار میکنی؟؟؟
دختره یه ذره اشک تو چشماش جمع میشه و میگه : این چه حرفیه میزنی؟؟؟دوس ندارم بشنوم...
خلاصه حرفو عوض میکنه و میگه : توچی؟؟؟ تو که بمیری ، منم میمیرم...فکرمی کنی خیلی ساده اس تنهایی بدون تو بودن؟؟؟
پسره میگه : نه... بگوحالا...
دختره میگه : نمی دونم چکارمی کنم ولی اگه من مردم چی؟؟؟
پسره بهش میگه : امتحانش مجانیه...!اگه تومردی بهت میگم چکار می کنم...
خلاصه اتفاق میفته پسره یه نقشه میکشه که یه قتل الکی رخ بده...
تا اینکه به ذهنش می رسه الکی خودشو به کشتن بده تا ببینه اون دختره چکارمیکنه...
خلاصه
تشییع جنازه ای واسه پسره می گیرن و دفنش میکنن و پسره یه جا قایم میشه
میبینه دختره فقط یه شاخه گل رز قرمز میاره میندازه ومیره...
تا اینکه میبینه واقعا اهمیتی بهش نداده...دختره با کس دیگه ای رفته...
خیلی غمگین شده بود...دنیاش خیلی بی رنگ شده بود...
تا اینکه بعد از چند روز دختره تصادف میکنه و میمیره...
دختره رو دفن میکنن...هیشکی سرمزارش نیس...
پسره با یه شاخه گل یاس سفید یا نه با یه دسته گل یاس سفید میاد سر قبر دختره بهش میگه:
اون لحظه بود که این سوالو ازم پرسیدی : اگه مردی چکار میکنم؟؟؟این کارو میکنم...تموم یاس های سفیدو با خون خودم قرمز میکنم...
منم کنارت میمیرم...![]()

------------------------
-----------------------![]()
![]()
کاش صدای هق هق گریه ام را باد به تو می رساند…
تا بدانی که بی تو چه میکشم
کاش قاصدک به تو می گفت که در غیاب تو
رودی از اشک به راه انداخته ام….
و کاش پرنده ی سوخته بال عاشق از جانب من
به تو این پیغام را می رساند که:
امید و آرزوهایم بی تو آهسته آهسته
در حال فرو ریختن است
*****
تنها زیر باران قدم
نزن…میترسم تو هم مثل من دق
کنی…
******
عشقبازی را ندانستم قماری مشکل است
تا نشستم روبروی یار ، خود را باختم !
فکر کردم بُرد با من بود ، چون دل باختم
……
هیچ میدانی چه کردم ، کار دل را ساختم .
*******
خیلی وقته که دلم برای تو تنگ شده
قلبم از دوری تو بدجوری دلتنگ شده
بعد از تو هیچ چیزی دوست داشتنی نیست
کوه غصه از دلم رفتنی نیست
حرف عشق تو رو من با کی بگم
…همه حرفا که آخه گفتنی نیست…
*******
گیرم… پایی نمی دهد تا پر وازکنم به سویت
کو بال آن که خود را باز افکنم به کویت
ترسم بمیرم و باز باشم در آرزویت
تا کی به سر بگردم در راه جستجویت
کز اشک شوق دادم یک عمر شستشویت
شادی نمی گشاید ای دل دری به رویت
![]()
وقتی نمیتوانیم اشكهایمان را پشت پلكهایمان مخفی كنیم
و بغضهایمان پشت سر هم میشكند
وقتی احساس میكنیم
بدبختیها بیشتر از سهممان است
و رنجها بیشتر از صبرمان؛
وقتی امیدها ته میكشد
و انتظارها به سر نمیرسد
وقتی طاقتمان تمام میشود
و تحملمان هیچ ...
آن وقت است كه مطمئنیم به تو احتیاج داریم
و مطمئنیم كه تو
و تو را میخوانیم
آن وقت است كه تو را آه میكشیم
تو را گریه میكنیم
و تو را نفس میكشیم
وقتی تو جواب میدهی،
دانهدانه اشكهایمان را پاك میكنی
و یكی یكی غصهها را از دلمان برمیداری
گره تكتك بغضهایمان را باز میكنی
و دل شكستهمان را بند میزنی
سنگینی ها را برمیداری
و جایش سبكی میگذاری و راحتی؛
بیشتر از تلاشمان خوشبختی میدهی
و بیشتر از حجم لبهایمان، لبخند
خوابهایمان را تعبیر میكنی
و دعاهایمان را مستجاب
آرزوهایمان را برآورده می کنی؛
قهرها را آشتی میدهی
و سختها را آسان
تلخها را شیرین میكنی
و دردها را درمان
ناامیدی ها، همه امید میشود
تنها تو را صدا میکنیم
و فقط تو را می خوانیم![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
من همونم که همیشه...

![]()


![]()
![]()
| Design By : RoozGozar.com |




























